تبليغاتX
دوستان من کجایید
ماجرای کشف نخستین منشور حقوق بشر
    



سال ۱۲۸۵ شمسی هرمز رسام یکی از اعضای یک گروه کاوش انگلیسی در معبد بزرگ اِسَـگیلَـه (نیایشگاه مَـردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانی بـابِـل در بین‌النهرین استوانه ای از گل پخته به دست آورد.

گمان نخستین باستان شناسان این بود که این لوح توسط یکی از پادشاهان بابلی نگاشته شده است. اما پس از بررسی خط شناسان مشخص شد که این سنگ نوشته در سال ۵۳۸ پیش از میلاد به هنگام ورود سپاه فاتح ایران به بابل به فرمان کوروش نوشته شده است.

ترجمه و انتشار متن این استوانه گلی نشان داد آن چه از خاک بابل کشف شده، در واقع "نخستین منشور جهانی حقوق بشر" است. به همین دلیل در سال ۱۳۴۸ در گردهمایی حقوق دانان سراسر جهان که در کنار آرامگاه کوروش برگزار شد، او را نخستین بنیانگذار حقوق بشر نامیدند.

استوانه کوروش به شدت آسیب‌ دیده است، بسیاری از سطرهای آن از بین رفته و یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیست. نوشته‌های بخش‌های آسیب‌دیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقی مانده در آن می‌توان تا حدودی بازسازی کرد که در این بازسازی احتمال اشتباه‌هایی وجود دارد.

علاوه بر از آنجا که در خوانش و ترجمه نوشته‌های بابلی، هنوز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور کوروش در ترجمه‌های گوناگون تفاوت دارد با این وجود محتوای اصلی آن که در بردارنده احترام به اقوام و ادیان و مذاهب گوناگون است از سوی همه باستان شناسان تایید می شود.
   
مجسمه نقره ای مردی با لباس ايرانی که احتمال می رود تصويرگر چهره خشايارشاه باشد.


کوروش در این کتیبه برای نخستین بار از رعایت حقوق طبیعی و مادی و معنوی انسان صحبت کرده است.

رضا مرادی غیاث آبادی متن لوح را اینطور ترجمه کرده است:

" منم کـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَکَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ … نوه کوروش، شاه بزرگ … نبیره چیش‌پیش، شاه بزرگ … آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل‌های پاک مردم بابـل را متوجه من کرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد … من برای صلح کوشیدم. من برده‌داری را بر‌انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مَـردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد … او برکت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم … من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم و خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیکره خدایان سومر و اَکَـد را که نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم. بشود که دل‌ها شاد گردد. بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: ‘‘ به کوروش شاه، پادشاهی که ترا گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’ من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم."

===
ایرانیان به احتمال زیاد بهار سال آینده می توانند لوح گلینی را که به دستور کوروش، بنیانگذار سلسله هخامنشی برای حمایت از مردم بابل نگاشته شده بود، در ساختمان اخرایی رنگ موزه ملی ایران تماشا کنند.

===
منبع: سایت بی.بی.سی
===
چه چیزی میتونست ازین براتون خوشحال کننده تر باشه..برای من که هیچ چیز..
+ نوشته شده توسط ژنده رزم در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 16:31 |
چه خواهیم گفت...
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاک
چه شد ملک ايران زمين
کجايند مردان اين سرزمين
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان
کجايند ميران سر مستتان
چه آمد سر خوي ايران پرستي
چه کرديد با کيش يزدان پرستي
به شمشير حق ، نيست دستي
که بر تخت شاهي نشسته است
چرا پشت شيران شکسته است
در ايران زمين شاه ظالم کجاست
هوا خواه آزادگي ،
پس چرا بي صداست
چرا خامش و غم پرستيد، هاي
کمر را به همت نبستيد، هاي
چرا اينچنين زار و گريان شديد
سر سفره خويش مهمان شديد
چه شد عِرق ميهن پرستيتان
چه شد غيرت و شور و مستيتان
سواران بي باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج مي شود
جوانمرد محتاج مي شود
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است
چرا دشمنش اينچنين سر کش است
چرا بوي آزادگي نيست، واي
بگو دشمن ميهنم کيست، هاي
که تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک

همین...

درود بر کوروش

از اینکه زحمت نوشتن این چامه را به خود دادید سپاس گذارم

در پاسخ به پرسشهای ژرف نگر این چامه تنها یک چیز به ذهنم می رسد
؛
اینکه ؛ مانا ایرانیان از نخست همین گونه بودند (آن سان که در چامه نکوهش شده)
پس از پانهادن آریایی ها در این خاک سپند که گویی بخشش یزدان بر ایشان بوده
این سرزمین روی سرافرازی و دادگری به خود دید و تا پایان زینه(دوره ی)
ساسانیان آن پابرجا بود
از آن پس نژاد آریا از نگر شمار(از نظر تعداد)
 فروکاست ودوباره نژادی پلید در این خاک سپند پا گرفت.
نژادی که نه دهگان بود و نه ترک یا تازی !
اگر امروز دیگر نام و یادی از کوروش و پادشاهان دادگر ایرانی
نیست یا حتی این بزرگان که سرآمد دادگستران زمین اند ؛ستمگر خوانده می شوند
خود مهر تاییدی بر این سخن است

پدرود باشید

+ نوشته شده توسط حمید رضا در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 23:18 |

همچو کوروش در جهان، شاهی نباشد بی گمان

 

کس ندیده  پیش خور  استاره ،  بـاشـد بـی گمان

 

کـس چـو او در دسـت نـاورد و نـدارد کـشـوری

 

تـخـت شـاهی مـر ورا زیـبـنـده بـاشـد  بـی گمان

 

جـام کـی خـسـرو بـدسـت وتـرکـش آرش بـدوش

 

مـر درفـش کـاوه ، دارنـد ه  بــاشــد بــی گـمـان

 

نــام نــیـکـش بــر چـکـاد  آسـمـان بـرکـنـده شـد

 

بــس کــه گـویـنـده زنامش نیک خواند  بی گمان

 

هرکجا هر گوشه ای از نام کوروش نیک خوان

 

ایـن زبـان ِ مانـدگـان ِ جـنــگ بــاشــد بــی گمان

 

چـون غــم هــر بـنـده ای جـانکاه بـد بر جان شه

 

پــادشــاهــان جـهــان اش بـنـده بـاشــد بی گمان

 

گـــر پــــدر را، گستهم ! دســتــان بـیارم بـیـشتر

 

بـر گــمــانـم کـار او پـــایـــنــده  بـاشـد بی گمان

+ نوشته شده توسط حمید رضا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:16 |
دررود ، گرچه وجودم با شما نیست ولی همچنان ایمان کاویانی درفش در قلب دارم.


باز هم ایران و یک دنیا اهورایی شدن
مظهر مردی شهامت باز دریایی شدن
تار و پود این ستونها را که خاکش کرده اند
می شود رویای کاغذ ها که پاکش کرده اند
مرگ رستم، آتش مرگ سیاوش قصه نیست
از درفش کاویان تا تیر سیاوش قصه نیست
عشق شیرین و غمه فرهاد روی سنگ شد
بی ستون ماند و کمی باور که آنهم لنگ شد
رنگ افسون میشود زرتشت با گفتار نیک
رفته از یاده دیاره من چرا پندار نیک.

 

این سروده را احسان مه دیربه دیر دیده می شود نوشته.

سپاس گذارم

+ نوشته شده توسط حمید رضا در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:9 |
بعضی اوقات رخ دادن یه فاجعه فراتر از گنجایش مغز آدمی هست
تصور كنيد يكي از شهرهاي ساساني كه وسعتي قريب به 370 هكتار دارد به يك‌باره از صفحه روزگار محو شود! اشتباه نكنيد، خبري از زلزله يا به جريان افتادن عوامل جوي و طبيعي نيست.
با آبگیری سد سلمان فارسی چنین شود

توضیح کامل خبر
+ نوشته شده توسط ژنده رزم در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 22:17 |
درجلد اول کتابی دو جلدی با نام « کارنامه دکتر کورش آريا منش » ( یکی از استادان قديم دانشگاه تهران، که مقاله های آن روانشاد قبل از کشته شدنش ,از روزنامه او "پيام ما آزادگان" به همت يکی از يارانش جمع آوری و به صورت کتاب در آمده است ) صفحه 278 نامه يي از "يزدگردسوم" به "عمربن خطاب" وجود دارد که در اینجا آورده ام.
( این نامه در سایتهای بسیاری قرار دارد و همچنین وبلاگهای دوستان هم از جمله وبلاگ ضحاک چندی پیش ترجمه متفاوتی از این نامه را در وبلاگ خود قرار داده بودند. )
پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران رستم فرخزاد به دست تازيان، (اعراب) که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند.
يزدگردسوم شاهنشاه دلاور و بيباک ايران، به اميد فراهم کردن نيروهای کار آمد و پيکارجوی تازه، تلاشی همه سويه را آغاز کرد. ميان نبرد قادسيه تا نهاوند، چهار ماه به درازا کشيد.
 عمرابن خطاب در اين ميانه نامه يي به شاهنشاه ايران می فرستد که پاسخی دندان شکن دريافت می کند. او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام الله و اکبر و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند
يزدگرد سوم شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ ميدهد:
به نام اهورا مزدا، آفريننده خرد و جان.
از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان : تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود ,می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که خدا `پرست شويم.؟
نویسنده: کوروش معیریشنبه 25 اسفند1386 ساعت: 14:34شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.
تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟
به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.
خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.
چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟
شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام خدا به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی خودتان بکشيد؟
امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا خداي شما تنها زبان عربی می داند.
به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.
آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.
شما درهمان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک نشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است.***

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 14:31 |
ی ایران ای مرز پر گهر.
ای خاكت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان.
پاینده مانی و جاودان
ای دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم .
جان من فدای خاك پاك میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام.
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو ، كی ارزشی دارد این جان ما.
پاینده باد خاك ایران ما
سنگ كوهت دُر و گوهر است.
خاك دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل كی برون كنم.
برگو بی مهر تو چون كنم
تا … گردش جهان و دور آسمان بپاست.
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام.
دور از تو نیست ، اندیشه ام
در راه تو ، كی ارزشی دارد اين جان ما.
پاینده باد خاك ايران ما
ایران ای خرم بهشت من.
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیكرم.
جز مهرت بر دل نپرورم
از … آب و خاك و مهر تو سرشته شد دلم.
مهرت ار برون رود چه می شود دلم
مهر تو چون ، شد پیشه ام.
دور از تو نیست ، انديشه ام
در راه تو ، كی ارزشی دارد اين جان ما


+ نوشته شده توسط ژنده رزم در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 14:4 |

بعد از هر غروبی (ناگزیر) طلوعی فرا میرسه

+ نوشته شده توسط ژنده رزم در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 9:28 |
آوا : وَ خ ُ

نوع لغت : اِخ

شرح : سلم بن فريدون را که پادشاه خاور (نواحي مشرق ايران ) بوده خاور خداي گفتندي . (شرفنامه منيري ) (آنندراج ):
بنخجير دارد همه روز راي
نينديشد از تخت خاور خداي .

فردوسي .


يکي نامه بنوشت شاه زمين
بخاور خداي و بسالار چين .

فردوسي .


بتخت کيان اندر آورد پاي
همي خواندنديش خاور خداي .

فردوسي .

===

مملکت هاي شرقي ايران از قبيل چين و تبت و ماچين و هند، (در اطلاقات فردوسي ):
يکي روم و خاور دگر ترک و چين
سوم دشت گردان و ايران زمين .

فردوسي .


فزون تر از او قارن رزم زن
به هر کار پيروز و لشکرشکن
که بر شهر خاور بد او پادشا
جهاندار و بيدار و فرمان روا.

فردوسي .


ز قنوج تا مرز خاور گرفت
نبردش نجويد کسي اي شگفت .

فردوسي .


فرستاده را پس برون کرد گرد
سر شاه خاور مر او را سپرد.

فردوسي .

===

مغرب . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (آنندراج ):
مهر ديدم بامدادان چون بتافت
از خراسان سوي خاور مي شتافت .

رودکي .

===

سه معنی کلمه خاور

===

نوع لغت : اِخ

 فینگلیش : aavkaan

شرح : نام سرداري از سپاه فريدون:
سپهدارشان قارن کاوگان
به پيش سپه اندرون آوکان .

فردوسي .

====

آوا : ت َ

نوع لغت : اِخ

شرح : پهلواني است ايراني . (برهان ) (فرهنگ رشيدي ) (شرفنامه منيري ) (آنندراج ). پهلوان ايراني در لشکر فريدون . (ناظم الاطباء). شاهزاده ايراني به زمان فريدون . رجوع به فهرست ولف و حاشيه برهان چ معين شود:
چو شاه تليمان و سرو يمن
به پيش سپاه اندرون راي زن .

فردوسي .



منبع:فرهنگ دهخدای بزرگ:mibosearch.com

+ نوشته شده توسط ژنده رزم در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 9:27 |
ايران
آرامگاه كوروش بزرگ در پاسارگاد ــــــــ مراسم 2500 ساله ايجاد امپراتوري ايران دربرابرآرامگاه كوروش ــــ كوروش
آرامگاه كوروش بزرگ در پاسارگاد ــــــــ مراسم 2500 ساله ايجاد امپراتوري ايران دربرابرآرامگاه كوروش ــــ كوروش

كوروش بزرگ بنياد گذار كشور ايران ، مردي كه عموم تاريخ نگاران او را «انديشمند ، دادگستر و مهربان » توصيف کرده اند در مارس سال 530 پيش از ميلاد ــ 9 سال پس اعلام امپراتوري ايران درگذشت . وي يازده سال پس از ايجاد دولت واحدي از سه طايفه مهاجر قوم آرين - پارس ، ماد و پارت - شهر بابل ( در جنوب عراق امروز و پايتخت يک امپراتوري به همان نام) را تصرف و در آنجا در اكتبر سال 539 پيش از ميلاد ايجاد امپراتوري مشترك المنافع ايران را اعلام كرده بود.
امپراتوري ايران در زمان كوروش كه نام او در غرب با قلب تلفظ حروف يوناني ، سيروس و سايرس ، تلفظ مي شود از هند تا مرمره و از سيحون (سير دريا ) تا درياي سرخ امتداد داشت . كوروش براي اخراج طوايف آرال كه در آسياي ميانه وارد سرزمين هاي امپراتوري پارسها( تاجيكستان امروز و نواحي اطراف) شده بودند به اين منطقه رفته بود كه به سوي او كه سوار بر ارابه بود و سربازانش را در ميدان جنگ هدايت مي كرد زوبيني پرتاب شد و عمر وي پايان يافت. با وجود درگذشت كوروش ، سربازان او جنگ را بردند . آرالي ها تمدني عقب مانده و غير قابل قبول براي ايرانيان داشتند و كوروش مايل به آلوده شدن ايرانيان به اين تمدن از جمله همبستر شدن با زنانشان مقابل چشم ديگران نبود.
موسس و پدر كشور ايران كه مادرش ماد و پدرش پارس بود در ميدانهاي جنگ،هميشه در ميان سربازان بود و از آنان جدا نمي شد و جان خود را بر سر همين روش گذارد . او بارها گفته بود كه نبايد سرباز جان بركف نهد و بجنگد و افتخار پيروزي نصيب شاه شود كه دور از ميدان جنگ در چادر خود درميان نيروهاي محافظ و اسبان آماده براي فرار مي آسايد.
جنازه كوروش همچنان كه وصيت كرده بود به پاسارگاد پارس منتقل و مدفون شد و آرامگاه او تا به امروز باقي مانده است و پس از وي پسرش كامبيز دوم ( كامبوزبا ، كمبوجيا - كمبوجيه هم تلفظ شده است ) بر جاي او نشست كه مصر را ضميمه امپراتوري ايران كرد.
كوروش هنگام تعيين محل دفن خود از اين كه براي مدتي بسيار طولاني جسد او قطعه زميني را از ثمر دادن باز مي دارد از مردم ايران ( قبلا ) پوزش خواسته بود.
كوروش جهاني فكر مي كرد و همه ملتها را متساوي الحقوق مي دانست و عقيده به ايجاد يك دولت جهاني داشت تا جنگها و خونريزي ها پايان يابد و يک قانون واحد حاكم بر روابط ملتها باشد . اعلاميه او پس از فتح بابل كه سلطانش به آزار دادن ساير ملل و نيز اتباع خود شهرت داشت، نخستين منشور ملل متحد شناخته شده و نگهداري مي گردد.
كوروش پس از تصرف هرسرزمين كه مي كوشيد با كمترين تلفات انساني صورت گيرد ، رهبري آن ملت را تغيير نمي داد، آداب و قوانين و دين ايرانيان ( آيين زرتشت) را به آنان تحميل نمي كرد . وي شورائي از اين رهبران به رياست خود تشكيل داده بود و امپراتوري او در حقيقت يك جامعه مشترك المنافع بود و شرط عضويت در اين جامعه دادن آزادي به مردم خود ، بر قراري حكومت قانون ، منع بردگي و قطع ظلم و تعدي بود. ارتش كوروش سربازان اسير را به بردگي نمي فروخت و اموال ملت مغلوب را مصادره و غارت نمي كرد . يهوديان در كتاب مقدس خود كوروش را آزاديبخش و او را يك مسيح خوانده اند. كوروش اسيران يهودي دولت بابل را آزاد كرد و به وطن خود بازگردانيد و با پول ايران شهرهايشان را كه به دست سلطان بابل ويران شده بود مرمت و نوسازي كرد.
طبق نوشته برخي از مورخان ، فوت كوروش در چهارم مارس اتفاق افتاد.

منبع روز 4 مارچ 

+ نوشته شده توسط ژنده رزم در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 22:7 |