تبليغاتX
دوستان من کجایید
پنجشنبه چهارم تیر 1388 | 15:10

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد


نويسنده : حمید رضا |
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 | 21:42
یک روز کاملا اتفاقی پوستر یک نمایشگاه رو دیدم که قرار بود در فرهنگسرای ملل برگزار شود. کاملا اتفاقی آن روز به یادم ماند و با دو تن از دوستان به آنجا سری زدیم.

این نمایشگاه برای آشنایی با فرهنگ زرتشتی که به قولی همان فرهنگ ایرانی است برگزار شده بود. البته این نمایشگاه بجزآنکه رشک ما را برانگیخت و زرتشتیان تا توانستند پز آیینشان را که همان آیین نژاده ی ایرانی بود به مادادند، چیزهای دیگری هم برای ما داشت، از همه مهمتر دیدار و گفتگو با دکتر ارفعی باستان شناس و خواننده ی خط های باستان(میخی ، بابلی، ...) و در کنار آن دیدن نقل بسیار زیبای گردآفرید که به حق تاثیر گذار بود.

به هرحال آن شب آنقدر به من خوش گذشت که هنوز هم سرمستم.

ای کاش که انجمن هایی با این کیفیت یا حتی بهتر از آن بیشتر برگزار شود.


داستانِ پُر آبِ چَشمِ گل نبشته های تخت جمشید



نويسنده : حمید رضا |
شنبه هشتم فروردین 1388 | 11:0

درود دوباره و دیر هنگام به دوستان

چندی پیش کتابی کهنه و خاک گرفته را از کتابخانه برداشتم، تا با خواندن چند برگی از آن لختی از کشاکش دهر بیآسایم ، که نیکی گفتار آن مرا سخت گرفت.

این کتاب که گزیده سروده های نظامی -سَراینده‌ی بزرگ سده‌ی ششم هجری- بود، با این پیشگفتار آغاز شده بود که "اکنون در این عصر سرعت با این همه مشکلات گوناگون زندگی که هریک از افراد با آن دست به گریبان است ، جز برای عده‌ی معدودی آیا برای اکثریت قریب به اتفاق جامعه ما چنین فرصت و فراقتی هست که شصت هزار بیت شاهنامه فردوسی، قریب به سی هزار بیت مثنوی و بیست وپنج هزار بیت نظامی را خوانده و از سخنان حکیمانه‌ی اسن نوابغ خلقت بهرهمند شده گردند؟..."

ایشان که در میانه‌ی دو جنگ جهانی، سه بار به اروپا سفر کرده، در آنجا با مفاهیم جامعه‌ی صنعتی و شتابزدگی مردم در زندگی آشنا می‌شود و پیشبینی می‌کند که بزودی کشور ما نیز دچار همین شتابزدگی و پیشرفت خواهد شد.

اگر هنوز ما به این شتابزدگی و پیشرفت نرسیده‌ایم، لیکن این نگارنده در سال 1348 این مهم را دریافته بود و برای روزگار نویی که برای کشور اندیشیده بود اقدام به تهیه‌ی کتاب‌هایی کرد که در آنها به روشی نو بیت‌های را در چند مرحله خواندن، گزینش کرده بود و با آوردن نام کتابی بیت از آن گرفته شده بود (برای نمونه : از لیلی مجنون یا خسرو و شیرین....) این بیت‌ها را در کنار هم سامان داده بود.

نکته‌ی بسیار نیک و ارزشمند کار این گردآورنده این است که :

1-     سروده‌ها را براساس تصمیم لحظه‌ای یا پیش داوری‌ای که درباره‌ی سروده یا کتاب دارد برنگزیده. بلکه آنها را در جند مرحله خواندن سرتاسر کتاب برگزیده.

2-     وی روش پژوهش خود را در دیباچه کتاب آورده و داده های آماری‌ای که می‌تواند خواننده را در سنجش عمق پژوهش نگارنده یاری کند را در پبشگفتار خود نگاشته. برای نمونه او می‌گوید که از هرکتاب چند بیت را برگزیده و این بیت ها در چند مرحله و در هر مرحله از خواندن چند بیت، گزیده شده است.

شاید این کار امروز دیگر کاری زیرکانه و نو آورانه نباشد، و به ذهن هر کس برسد-اگرچه هنوز به ذهن گردآودندگان گزیده‌های پارسی نرسید. لیکن باید توجه داشت که نگارنده در سال 1348 این اندیشه‌های در سر داشته، و در آن روز نگران واماندن کاروان ادب پارسی در گل پیش رفت صنعتی بوده. اگر ایران نیز آن‌گونه که او می‌پنداشته پیشرفت نکرده، لیکن ادب پارسی نیز از کمبود نخبگانی چون او را که بتوانند این گنجینه را به گنجور شایسته‌ی آن-مردم ایران- بسپارند، بسیار در رنج است.

این مرد توانگر، هوشمند و آینده نگر محمود سپاسی بوده که در سال 1348اینگونه شایسته گزیده ای را به چاپ رسانده.

وی گزیده‌ای از شاهنامه را نیز در کارنامه دارد که آن بدست من نرسیده‌ لیکن می‌توان حدس زد که آن نیز مجموعه‌ای در خور بوده باشد.

کتابی که من را با او آشنا کرد در سال 1349 از سوی نگارنده به آقای محسن دولو پیشکش شده بود.

 


نويسنده : حمید رضا |
سه شنبه یکم بهمن 1387 | 14:7
پيشگفتار
1)    راز شعر حافظ
در این نگاره برآنیم  تا از دیدگاهی تازه بخ سروده های حضرت جافظ بنگریم. برای این منظور نخست به سروده های زیر نظری می افکنیم.
حريف  عشق  تو بودم  چو ماه  نو بودي                 كنون  كه  ماه  تمامي  نظر دريغ  مدار
 اين  بيت  از حافظ  است  و به  صراحت  مي گويد: «چون  كودك  و نوجوان  بودي  با من  عشق  مي باختي » و يا «من  حريف  عشق  و محبّت  تو بودم » اكنون  كه  به  سنّ بلوغ  رسيده  اي  بر من  نظر كن ».
           در اين  معني ، هيچ  ترديدي  نيست  وليكن  چون  همه  غزل  را از نظر مي گذرانيم  در وحدت  موضوعي  غزل ، متوجّه  مي شويم  كه  شاعر، نامه  اي  نوشته  است  به  جهانداري  نيك  بخت  (بيت 2) و كامكار و از وي  سيم  و زر خواسته  است   (بيت  7)  و آن  صاحب  مكارم  اخلاق   (بيت  6)  در زمان  جواني ، حريف  عشق  و محبّت  خواجه  بوده  است   (بيت  3) و ما بايد بدانيم  كه  زبان  حافظ  هر موضوعي  اجتماعي ، سياسي ، عرفاني  و اخلاقي  را به  فرهنگستان  باغ  عشق  مي برد و از واژه  هاي  خوش  عاشقانه  دلنشين  فارسي  بهره  مي جويد و حتّي  آن  كامكار نيك  بخت  را به  لغت  «جانان » خطاب  مي كند و نامه  خود را نيز به  دست  پيك  صبا مي سپارد، ببرد و از غلام  و نامه بر خويش  نام  نمي برد.
 بيت  1.
   صبا ز منزل  جانان  گذر دريغ  مدار                    وز او به  عاشق  بيدل  خبر دريغ  مدار
           مراد از صبا پيك  نامه بر است  و جانان ، مخاطب  نامه  و جهاندار (بيت  5) و عاشق  بيدل  نيز خود خواجه  حافظ  است  كه  هيچ  ترديدي  نيست  كه  وي  در عالم  عشق ، آن  چنان  بوده  است .
 بيت  2.        به شكر آنكه شكفتي به كام بخت اي گل             نسيم  وصل  ز مرغ  سحر دريغ  مدار
           واژه هاي  گل  و شكفتن  گل ، كام ، نسيم  وصل  و مرغ  سحر، همه  از فرهنگستان  باغ  عشق ، گلچين  شده  است  و شاعر مي گويد:
           اي  گل  و اي  مخاطب  نامه  من  كه  چون  گل ، خوشبوي  و خوش  رنگ  هستي  به  شكر آن  كه  به  كام  بخت  شكفته اي  و به  نيك  بختي  و مراد رسيده اي  بلبل  و مرغ  سحري  چون  حافظ  شاعر و غزلسراي  شيراز را به  نسيم  و بوي  خوش  وصل ؛ يعني  ديدار خودت  خوشدل  كن  و براي  من  رخصت  ملاقات  بده .
 بيت  3.        حريف  عشق  تو بودم  چو ماه  نو بودي           كنون  كه  ماه  تمامي  نظر دريغ  مدار
           حريف  و عشق  و ماه  نو و ماه  تمام  (بدر) و نظر، همه  از همان  باغ  سخن  است  و ما نمي دانيم  شايد غرض  از «عشق »، مشق  و درس  و هنرآموزي  است  و اين  آهنگ  در پرده  تاريخ ، پوشيده  و پنهان  ماندني  است  تا زماني  كه  بدانيم  «جانان » كيست  و حافظ  در جواني ، كدام  يك  از شاهان  و شاهزادگان  با وي  همدم  بوده  است  و يا ادب  و هنر مي آموخته  است .
           در هر حال ، سخن  از باب  كنايه  است  هم  معني  خود را دارد و هم  معني  مقصود ديگري  را و اگر مي توانستيم  ثابت  بكنيم  شاعر عارف ، اين  غزل  را درباره  زني  يا دختري  سروده  است  بيت ، معني  نهاده  خود را مي داشت  و از باب  حقيقت  بود نه  كنايه . و گفتني  است  كه  به  قرينه  ابيات  6 و 7 چنين  استدلال  و اثباتي  ممكن  نيست ، زيرا شاعر از اين  «جانان » سيم  و زر مي خواهد تا او را مدح  بكند و مكارم  اخلاق  وي  را به  آفاق  ببرد.
           حتّي  در بيت  چهارم  (بيت  بعد) نيز مي گويد: اكنون  كه  لعل  نوشين  و دهان  تو چشمه  قند و شيرين  است ، يعني  دهني  شيرين  و زندگاني  خوش  و شيريني  داري ، سخن  بگوي  و شكر از طوطي  دريغ  مدار، يعني  دهان  خواجه  غزلسراي  فارسي  را شيرين  كن  و «بگوي  كه  مرا نيز شكر بدهند».
 بيت  4.        كنون كه چشمه قند است لعل نوشينت          سخن  بگوي  و ز طوطي  شكر دريغ  مدار
           «قند و چشمه  و لعل  و نوشين  و طوطي  و شكر و سخن  گفتن » همه  از باغ  سخن  و غزل  عاشقانه  حافظ  سبز شده  است  و در بيت  بعد، شاعر به  زباني  آراسته  به  هنر كنايه  از جهانداري  مخاطب  و عارف  بودن  خويش  سخن  مي گويد و از وي  مي خواهد تا جهان  مختصر را به  اهل  معرفت  ببخشد و اين  شايد حسن  طلبي  خردمندانه  به  شمار آيد كه  هم  كان  پند است  و هم  درياي  حكمت  است  كه  راز طلب  در درون  صدف  آن  پنهان  شده  است .
 بيت  5.        جهان و هر چه در او هست، سهل و مختصر است     ز اهل  معرفت  اين  مختصر دريغ  مدار    
          همين  بيت  و سه  بيت  ديگر غزل ، اجازه  نمي دهند تا «جانان » را دختري  و زني  فرض  كنند و عشق  را و حريف  عشق  را در معني  زميني  و مرسوم  آن  تعبير كنند.
 بيت  6.        مكارم تو به آفاق مي برد شاعر                                  ازو  وظيفه  زادِ سفر  دريغ  مدار
 بيت  7.        چو ذكر خير طلب مي كني سخن اين است          كه در بهاي سخن سيم و زر دريغ مدار
 بيت  8.        غبار غم برود حال خوش شود حافظ                           تو آبِ ديده ازين رهگذر دريغ مدار
 (ر.ك : بخش  يازدهم : شماره  1، غزل  63).
    در انجمن  كوچك  و ادبي ، بانويي  با وقار كه  معلّم  ادبيات  در دانشگاه  بود، به  جدّ، اين  سؤال  مطرح  كرد و گفت : واقعيّت  اين  است  كه  برخي  از ابيات  حافظ  از نظر اخلاقي
 قابل  دفاع  نيست  و شيوه  سخن  وي  حكايت  مي كند كه  خواجه  حافظ  را با پسران  عهد خويش  نيز سر و سرّي  بوده  است  وگرنه  اين  چگونه  سخن  است  كه  خويشتن  را در معرض  تهمت  قرار مي دهد و مي گويد:
 چند به  ناز پرورم  مهر بُتانِ سنگدل                                    ياد پدر نمي كنند اين  پسران  ناخلف
           پرسيدم : ببخشيد، شما اين  بيت  را چگونه  معني  مي فرماييد؟
           گفتند: معلوم  است  كه  مي گويد: پسران  به  خواجه  توجّهي  ندارند ناگزير، مهر بتانِ سنگدل  و دختران  را به  ناز در دل  مي پرورم .
           گفتم : راستي  مي دانيد اين  بيت  در كدام  غزل  و چرا آمده  است ؟
           گفت : مهّم  نيست  در كجا آمده  است ، حرف ، حرف  حافظ  است  و سخن  نيز معلوم  است  و هر آن  كسي  كه  زبان  فارسي  بداند، مي فهمد كه  خواجه  حافظ  چه  مي فرمايد.
           گفتم : عيب  كار آن  جاست  كه  ما خود را اديب  و اهل  نظر و صاحب  مدرك  تحصيلي  مي دانيم ، وليكن  هيچ  نمي دانيم  كه  چيزي  نمي دانيم ، هر كس  چيزي  به  ذهنش  مي رسد بي تحقيق  و صرف  وقت ، آن  را وحي  مُنزل  مي داند.
           دو سه  تن  ديگر از اهل  مجلس  گفتند، پس  اگر چنان  نيست  شما بگوييد كه  غرض  حافظ  چيست ؟
           گفتم : شما بايد غزل  مربوط  را به  مطلع  زير بخوانيد و آن  گاه  طرح  سؤال  بفرماييد.
 طالع  اگر مدد دهد دامنش  آورم  به  كف                       گر بكشم  زهي  طرب  ور بكُشَد زهي  شرف
           نخستين  سؤال  اين  است  كه  مرجع  ضمير «شين » در تركيب   «دامنش »  كيست ؟
           و اگر حافظ  از دامن  وي  بگيرد چرا خوشحال  و طربناك  مي شود و اگر در راه  او كشته  بشود و او خواجه  را بكشد چرا شاعر شيراز شرف  مي يابد؟
           آن  گاه  به  تفضيل  گفتم  كه  اين  غزل  داراي  صنعت  «توسيم » است ، شاعر، قافيه  را ـ قافيه  غريب  و مهجور حرف  «ف » را ـ به  نحوي  آورده  است  تا در پايان  غزل  بتواند مرجع  ضمير را آشكار سازد و آن  مرجع ، حضرت  اميرمؤمنان ، علي  بن  ابي  طالب  ـ عليه  السلام  ـ با لقب  شحنه  نجف  است  كه  حافظ  در بيت  نهم  ( مقطع  و تخلّص ) غزل  مي فرمايد:
 حافظ  اگر قدم  زني  در ره  خاندان  عشق                      بدرقه  رهت  شود همّت  شحنه  نجف
           خواجه  در اين  غزل  جز «شحنه  نجف » و دوست  خود (پير مغان ) همه  طبقات  جامعه  را رد مي كند و در بيت  دوّم  مي گويد: من  در عمر خود از هيچ  كس  كرامت  نديدم .
 طَرْفِ كَرَم  ز كس  نبست  اين  دل  پر اميد من                   گر چه سخن همي برد قصّه من به هر طرف
           و آن  گاه  در بيت  سوّم  از پادشاهان ، سخن  به  ميان  مي آورد كه  چون  بت  پرستش  مي شوند و بي رحم  و سنگدل  هستند و مي گويد:
 چند به  ناز پرورم  مهر بتان  سنگدل                                  ياد پدر نمي كنند اين  پسران  ناخلف
           هر كس  چند واحد، درس  ادبيّات  بخواند مي داند كه  مرجع  اسم  اشاره  «اين » و يا به  عبارت  بهتر، حرف  تعريف  «اين » در تركيب  «اين  پسران  ناخلف » به  هيچ  تأويل ، جز «بتان  سنگدل » در مصراع  اوّل  نيست  و شاعر ساحر و عارف  با همين  حرف  تعريف  «اين » معيّن  مي كند كه  غرض  از «بتان  سنگدل » اين  پسران  ناخلف  هستند.
           و حال  بايد معني  كلمه  در بيت  و معني  بيت  در كلام ، يعني  همه غزل ، وحدت  موضوعي  داشته  باشد، زيرا كه  شاعر ما خواجه  حافظ  است  و حرف  ياوه  نمي گويد.
           ناگزير از مراجعه  به  تاريخ  هستيم  و مي بينيم  حافظ  در عهد شاه  شيخ  ابواسحاق  و سپس  محمّد مبارز الدّين  و پسر وي  شاه  شجاع  و خاندان  آل  مظفّري  مي زيسته  است  و اين  بتان  مظفري  واقعاً سنگدل  بوده اند. شاه  شجاع  چشمان  پدر خود، امير محمّد را ميل  كشيد (759 ه) و درست  ربع  قرن  پس  از آن ، دو چشم  پسر جوان  خود، شبلي  را فرمان  داد از جاي  كندند. و اين  بتان  سنگدل ، خود شيخ  بودند و از اهل  طريقت  المعتضدباللّه .
           در صفحه  577  تاريخ  ايران   (اقبال  و پيرنيا ـ چاپ  خيّام ) مي نويسد:
 «امير مبارزالدّين  در سال  755 ضمن  محاصره  اصفهان ، با فرستاده   ابوبكر المعتضد بالله   بيعت  كرد كه  در مصر، خود را جانشين  خلفاي  عباسي  مي دانست .
 طريقي  را كه  شيخ  ابواسحاق  اينجو قبل  از او در اين  مرحله  پذيرفته  بود، قبول  كرد...» و مراد از «پدر» در اين  بيت  ـ به  قرينه  كلّ غزل  ـ حضرت  اميرمؤمنان  و شحنه  نجف  است  كه  سرور جوانمردان  جهان ، يعني  «فتيان » است  و «پدر و پسر» در زبان  فارسي ، اصطلاح  علم  فتّوت  است  چنان  كه  در  فرهنگ  اصطلاحات  و تعريفات  (نفايس  الفنون )  ذيل   «كبير»  آمده  است :
           «كبير  Kabir   [ فتوّت  ] : آن  كه  شرب  اين  (پسر) از نهر او بوده  باشد بي  واسطه ، يعني  قدحي  از او خورده  باشد... و از اين  جهت  او را  پدر  خوانند و شارب  را  پسر،  و اسم  كبير بر زعيم  قوم  اطلاق  كنند و ...»
           و در تأييد اين  معني  است  كه  حافظ  مي گويد: تا كي  بايد مدح  شاهان  بكنم  و به  ايشان  بنازم  در حالي  كه  اين  پسران  ناخلف  از پدر و كبير فتوّت ، يعني  شحنه نجف  يادي  نمي كنند و همين  معني  را ابيات  ديگر غزل  به  اثبات  مي رسانند كه  خواجه  از ترس  اهل  تعصّب  برادران  اهل  سنّت  نمي توانسته  حرف  دل  خود را آشكار كند و قراين  اين  معني  پوشيده  را در همين  غزل  نهاده  است .
 بي  خبرند زاهدان  نقش  بخوان  و لاتقل            مست  ريا ست  محتسب ، باده  بده  و لا تخف
           يعني : به  قيافه  و شكل  و شمايل  زاهدان  نگاه  بكني  همه  چيز را مي فهمي  كه  بي خبرند و حرف  نمي زني  و محتسب  (امير محمّد مبارز الدّين ) مست  ريا و تزوير است  از آن  است  كه  فساد، همه  جا را گرفته ، باده  بدهيد تا بخورند و نترسيد كسي  به  كسي  نيست .
 صوفي شهر بين كه چون لقمه شبهه مي خورد                  پاردمش دراز باد اين حيوان خوش علف
 حافظ  اگر قدم  زني  در ره  خاندان  عشق                       بدرقه  رهت  شود همّت  شحنه  نجف 
           واژه  و اصطلاح  «پسر» در معني  خلف  آن  نيز دو بار در  ديوان  حافظ   ديده  مي شود كه  در دو غزل ، مربوط  به  يك  موضوع  آمده  است  و آن  دو غزل  مشهور عبارتند از:
 1ـ1) باغ  مرا چه  حاجت  سرو و صنوبرست                        شمشاد سايه  پرور ما از كه  كمترست
           اين  غزل  بيعت  نامه ايست  كه  حافظ  رو در رو خوانده  است  و مراتب  ارادت  خويش  را با جانشين  جوان  پير مغان  اظهار داشته  و در اين  بيعت  «خون  اهل  طريقت  خويش  را حلال تر از شير مادر» براي  مراد جوان  خويش  دانسته  است .
 اي  نازنين  پسر تو چه  مذهب  گرفته اي                         كت  خون  ما حلال تر از شير مادر است
           ظاهراً اين  غزل  را در شيراز خوانده  و اين  رهبر و وليّ جوان  خود در شيراز بوده  است  كه  حافظ  مي گويد:
 دي وعده داد وصلم و، در سر شراب داشت               امروز تا چه گويد و بازش  چه در سرست
 يك قصّه بيش نيست غم عشق و اين عجب                از هر كسي  كه  مي شنوم  نامكرّرست
 شيراز و آب  ركني  و اين  باد خوش  نسيم                  عيبش مكن كه خال رخ هفت كشورست
 فرق است از آب خضر كه ظلمات جاي اوست               تا آب  ما كه  منبعش  اللّه  اكبرست
 (ر.ك : بخش  نهم ، شماره  1، غزل   [ 46 ] ).
           1ـ2) در غزل  ديگري  باز از آب  ركناباد و خضر نام  مي برد و با همين  نازنين  پسر، بيعت  مي كند و ظاهراً اين  غزل  را به  جايي  دورتر از شيراز فرستاده ، مرادِ خويش  را تشويق  مي كند تا به  شيراز بيايد و از مردم  صاحب  كمال  آن ، فيض  جبرئيلي  بخواهد:
 خوشا شيراز و وضع  بي مثالش                                           خداوندا نگه  دار از زوالش
 ز ركناباد ما صد لوحش  اللّه                                        كه عمر خضر مي بخشد زلالش
 ميان  جعفر آباد و مصلّي                                            عبير آميز مي آيد شمالش ...
 گر آن  شيرين  پسر خونم  بريزد                                          دلا چون  شير مادر كن  حلالش ...
           اين  هر دو غزل  در اين  دفتر و بخش  نهم  از نامه هاي  خواجه  حافظ  مطرح  شده  است  و نيازي  به  شرح  مجدّد نيست .
             براي  دريافت  اين  معني  كه  خواجه  غزلسرا هر مطلب  سياسي  ـ اجتماعي  را به  زباني  خوش  ادا مي كند و گاهي  نيز عاشقانه ترين  ابيات ، سياسي ترين  معاني  را در بر دارند نگاهي  به  شيوه  بياني  ابيات  نمونه  زير كافي  است :
 2ـ1) سبزه  خطّ تو ديديم  و زبستان  بهشت                     به  طلب  كاري  آن  مهر گياه  آمده ايم
***
 2ـ2)به  تنگ  چشمي  آن  ترك  لشكري  نازم                   كه  حمله  بر منِ درويش  يك  قبا آورد
***
 2ـ3)رسم  بدعهدي  ايّام  چو ديد ابر بهار                           گريه اش  بر سمن  و سنبل  و نسرين  آمد
***
 2ـ4)ساقي  بيا كه  شاهد رعناي  صوفيان                        ديگر به  جلوه  آمد و آغاز ناز كرد
***
 2ـ5)آن  يار كزو خانه  ما جاي  پري  بود                             سر تا قدمش  چون  پري  از عيب  بري  بود
***
          شايد با خواندن  و شنيدن  ابيات  بالا معاني  دلنشين  و عاشقانه  زير خودنمايي  بكند:
 * 2ـ1) ما به  خاطر ديدن  زيبايي  سبزه  خطّ تو بهشت  را رها كرده  به  اين  جهان  آمده ايم  تا آن  سبزه  خطّ تو را به  دست  آوريم  (به  اميد وصال تو از بهشت به زمين آمده ايم ).
 * 3ـ2) من به  تنگ  چشمي  آن  زيبا روي  لشكري

نويسنده : حمید رضا |
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 | 15:26
درود به دوستانی که هر از گاهی به پیامی مارا دلشاد می کنند. سرانجام پس از چند هفته بی خوابی تونستم بخش ساسانیان رو کوتاه نگاری ، پرینت هم گرفتم ، و به امید یزدان به زودی در انجمن های دوستانه به آن دست خواهیم برد. -ناگفته نماند که هنگام ژرینت گرفتن شماره صفحه نیافتاده بود و برگه ها از دستم ریخت و همه در هم شد.

تا آن روز به امید ایرانی آباد، آریایی، سربلند


نويسنده : حمید رضا |
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 | 14:17

بنام خداوند جان و خرد

كزين برتر انديشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جاى

خداوند روزى ده رهنماى‏

خداوند كيوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهيد و مهر

ز نام و نشان و گمان برتر است

نگارنده برشده گوهر است‏

به بينندگان آفريننده را

نبينى مرنجان دو بيننده را

نيابد بدو نيز انديشه راه

كه او برتر از نام و از جايگاه‏

سخن هر چه زين گوهران بگذرد

نيابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزيند همى

همان را گزيند كه بيند همى‏

ستودن نداند كس او را چو هست

ميان بندگى را ببايد بست‏

خرد را و جان را همى سنجد او

در انديشه سخته كى گنجد او

بدين آلت راى و جان و زبان

ستود آفريننده را كى توان‏

به هستيش بايد كه خستو شوى

ز گفتار بيكار يكسو شوى‏

پرستنده باشى و جوينده راه

به ژرفى به فرمانش كردن نگاه‏

ز دانش دل پير برنا بود

توانا بود هر كه دانا بود

از اين پرده برتر سخن گاه نيست

به هستى مر انديشه را راه نيست

ايران در درازناى تاريخ شورانگيز و نازشخيز خويش همواره سرزمين سپند سرواد(شعر) و سرود بوده است. بزرگ‏ترين ويژگى فرهنگ ايرانى اگر از نگاهى فراگير بنگريم سخن است. به ويژه در ايران پس از اسلام.

هر سرزمينى ستيغى فرهنگى دارد كه بدان مى‏نازد جهانيان آن سرزمين را با اين ستيغ و فرازناى فرهنگى مى‏شناسند. سرزمينى بدان مى‏نازد كه برترين فرزانگان و انديشه‏ورزان را پرورده است. سرزمينى ديگر بدان نازان است كه نگارگرانى چرب‏دست و شيرين كار را پديد آورده است. آن ديگر سرزمين، سرزمين خونياييان بزرگ است.

اما به راستى فرازناى فرهنگى ايران چيست؟ من بى گمانم كه هر فرهيخته‏اى دانشور در اين نكته هم داستان است كه فرازناى فرهنگ ايران به ويژه در ايران نو؛ ايران پس از اسلام، شعر فارسى است. سخن در آن نيست كه ما فرزانگان و نگارگران و خونياييان و هنرمندانى ديگر بزرگ از اين دست را نتوانسته‏ايم در دامان فرهنگ خويش بپروريم. در اين زمينه‏ها هم ايران نام‏آورانى بى چند و چون دارد. اما سخن در فرازناى فرهنگى است، ديگران نيز در اين ارزش‏ها مى‏توانند با ما هم‏باز و هم‏تراز باشند اما آن چه ما داريم و ديگران ندارند سخنوران بزرگ است.

بى هيچ گمان همتايى براى فردوسى فرزانه‏ى فرهمند توس يا براى سعدى اندرزگر بزرگ يا براى مولانا جلال الدين آن پير هژير راز يا براى حافظ شيراز با آن غزل‏هاى شگرف آسمانى يا براى خيام با آن چارانه‏هاى شگفت كه چكيده‏ى انديشه‏ى ايرانى در آن‏ها باز گفته شده است در هيچ سرزمينى نمى توان يافت حتى براى سخنورانى از گونه‏ى خاقانى شروانى چامه‏سراى بزرگ يا نظامى گنجه‏اى دستان‏زن داستان‏هاى غزنى كه در رده‏ى دوم جاى مى گيرند باز همتايى در پهنه‏ى گيتى نمى‏توان يافت.

اما در اين ميان فردوسى سخنورى است از گونه‏اى ديگر حتى در پهنه‏ى فرهنگ و ادب ايران فردوسى چهره‏اى است يگانه. يكى از آن روى كه همه‏ى آن بزرگان و نام‏آوران ادب همه‏ى آن سترگان سخن بر خوانى رنگين و شگرف و پرورنده نشسته‏اند كه استاد طوس در برابرشان گسترده است بى‏گمان اگر فردوسى در سپيده دم ادب پارسى شاهنامه را نمى‏سرود هيچ يك از آن بزرگان شگفتى كار آن چه هستند نمى‏توانستند بود. همه آنان ريزه خوار خوانى هستند كه فرزانه‏ى فرهمند توس در سخن پارسى گسترده است.

از ديگر سوى شاهنامه نيز نامه‏اى است نامور كه همتايى براى آن نه تنها در جهان، بلكه در پهنه‏ى فرهنگ ايران كه فرازناى آن سخن پارسى است، نمى‏توان يافت. شاهنامه نامه‏ى فرهنگ و منش ايرانى است. ما هيچ نامه‏اى ديگر را در پهنه‏ى ادب ايران هر چند گران‏سنگ و پرمايه نمى‏توانيم يافت كه شايسته‏ى نامى اين چنين باشد. اگر ما امروز چونان ايرانى اينيم كه هستيم چيستى و بوش و هويت ايرانى خود را در گرو شاهنامه‏ايم.

شاهنامه پلى است بلند ستوار كه گذشته‏ى ايران را به امروز آن، نيز به آينده‏اش مى‏پيوندد. اگر فرهنگ ايران همچنان پايدار مانده است اگر ما ايرانيان امروز پيوند خويش را با نياكانمان نگسيخته‏ايم كاركرد بزرگ و شگرف شاهنامه است. به همان سان شاهنامه پايگاه فرهنگ و منش ايرانى براى آيندگان اين سرزمين مى‏تواند بود و خواهد بود. اگر ما مانند نياكانمان با جهان شاهنامه آشنا بشويم ارج و ارز اين نامه‏ى سپند ورجاوند بى مانند را بشناسيم بى گمان پسينيان و نوادگان ما نيز چونان ايرانى بر خويش خواهند نازيد.

بسيارند سرزمين‏هايى كه فرهنگ ديرينه‏ى خود را از دست داده‏اند اين فرهنگ براى مردمان آن سرزمين تاريخى شده است. اما اگر جهان باستانى ايرانى هنوز در دمادم زندگى ما ايرانيان زنده و پويا و كاراست از آن است كه ما ايرانيان اين بخت بهين بزرگ را داشته‏ايم كه فردوسى خويش را بتوانيم پرورد.

آن مردمان اگر پيشينه و پايدارى فرهنگى خود را از دست داده‏اند از آن است كه نتوانسته‏اند برومند فرزندى بالا بلند را در فرهنگ خويش مانند فردوسى فرهمند بپرورند، از آن است كه سخنورى نداشته‏اند كه شاهنامه‏ى آنان را بتواند سرود.

از اين روى شاهنامه در پهنه‏ى تاريخ و فرهنگ و ادب ايران كتابى است بى همتا كه آن را با هيچ كتابى ديگر نمى‏توان سنجيد. به ويژه من بر آنم كه ما ايرانيان در اين روزگار پرآشوب بى فرياد كه هر دم سامانه‏هاى ارزشى در آن پديد مى آيد و فرو مى ريزد، جهانى است سخت ناپايدار و نااستوار براى اين كه ايرانى بمانيم، براى اين كه چيستى و هويت فرهنگى خود را از دست ندهيم، بيش از هر زمان به شاهنامه نيازمنديم زيرا شاهنامه پشتوانه و پايگاه فرهنگ و منش ايرانى است.

خوشبختانه ما مى بينيم كه ايرانيان به ويژه جوانان ايرانى كه فرزندان برومند فردوسى‏اند در اين روزگار، پرشور، نستوه، باورمند به شاهنامه باز گشته‏اند. آنان از بن جان و دندان در ژرفاى نهاد و ياد خويش نياز ديگر باره به شاهنامه را در يافته‏اند.

اين را من نشانى فرخنده مى دانم و به مروا و فال نيك مى گيرم. بى گمان فرزندان ما در سايه‏ى شاهنامه كه نامه‏ى منش و فرهنگ ايرانى است، همچنان ايرانى خواهند ماند به ايرانى بودن خويش سرفراز و نازان خواهند بود. ايدون باد.


نويسنده : حمید رضا |
شنبه یازدهم آبان 1387 | 18:3
درود به همه دوستان


سفر به پاسارگاد ، بسیار بیشتر از آنچه می پنداشتیم ، تاثیر گذار و شور برانگیز بود. بیخود نیست که دوستان را اینهمه شور سفر و دشمنان را ترس از آن است.
به هر رو همان گونه که میخواستیم در بامداد روز هفتم آبان وارد پاسارگاد شدیم ، و به جایگاه بلند خدایگان کوروش سترگ ارج نهادیم .
اگر چه بودن ما را تاب نیاوردند و دیری نپایید که ناچار به بیرون آمدن از محل شدیم ، لیکن تا پسین (عصر) همان گونه که خواستیم در کنار آرامگاه به بازخوانی داستان های شاهنامه نشستیم و پس از بازخوانی داستان ها و ستایس یزدان پاک از این که براین کار
دشخوار چیره گشتیم ، پاسارگاد را پدرود کردیم تا دوباره یکسال دیگر انجمن شویم -آهسته و پیوسته  - و پس از بر خوانی داستانها دوباره در پاسارگاد گرد هم بیاییم .

 

به امید یزدان پاک تا آن روز امید دارم که انجمن های پیوسته و پر باری داشته باشیم.


نويسنده : حمید رضا |
جمعه سوم آبان 1387 | 18:44

این نوشته را برای سعید می نویسم که با تنی چند دشمن سگزی بی دانش بر سر مقوله فرهنگ بر سر جنگ است می آورم .

احمقی بر آن بوده که واژه فرهنگ ، بر ساخته ی ایرانیان در روزگار نو است و ریشه ای کهن ندارد . این سخن آن اندازه بی پایه است که پاسخ به آن خند دار است لیکن برای سعید می آورم .

 

[ رفتن هوشنگ و گيومرت به جنگ ديو سياه‏]

         گرانمايه را نام هوشنگ بود            تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود

[ دلخوشى دادن سام سيندخت را]

         ز بالا و ديدار و فرهنگ اوى            بران سان كه ديدى يكايك بگوى‏

[ نامگذارى رستم‏]

         تو گفتى كه سام يلستى بجاى            ببالا و ديدار و فرهنگ و راى‏

[ پادشاهى او پنج سال بود]

         نديدند جز پور طهماسپ زو            كه زور كيان داشت و فرهنگ گو

[ آمدن سياوش به نزد سودابه‏]

         شبستان همه شد پر از گفت و گوى            كه اينت سر و تاج فرهنگ جوى‏

[ آمدن سياوش به نزد سودابه‏]

         ز فرهنگ و راى سياوش بگوى            ز بالا و ديدار و گفتار اوى‏

[ آگاهى يافتن فرود از آمدن توس‏]

         بگردى و مردى و جنگ و نژاد            باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد

داستان بيژن و منيژه‏

         پر از چاره و مهر و نيرنگ و جنگ            همان از در مرد فرهنگ و سنگ‏

[ نامه نوشتن خسرو به رستم‏]

         ترا ايزد اين زور پيلان كه داد            دل و هوش و فرهنگ فرخ نژاد

[ آگاه شدن افراسياب از كشته شدن پيران و سپاه آراستن كى‏خسرو]

         پدر بود گفتى بمردى بجاى            ببالا و ديدار و فرهنگ و راى‏

[ رفتن گشتاسب به سوى روم‏]

         ببالا و ديدار و فرهنگ و هوش            چنو نامور نيز نشنيد گوش‏

[ نامه نگارى قيصر به لهراسب‏]

         ببالا و ديدار و فرهنگ و راى            زرير دليرست گويى بجاى‏

[ باز فرستادن رستم ، بهمن را به ايران‏]

         ببخت تو آموخت فرهنگ و راى            سزد گر فرستى كنون باز جاى‏

[ پروردن گازر داراب را]

         بياموخت فرهنگ و شد بر منش            برآمد ز پيغاره و سرزنش‏

[ آمدن اسكندر به فرستادگى خويش نزد دارا]

         ز ديدار آن فرّ و فرهنگ او            ز بالا و از شاخ و آهنگ او

[ نامه نوشتن اسكندر نزد بزرگان ايران‏]

         جز از نيك نامى و فرهنگ و داد            ز كردار گيتى مگيريد ياد

[ رفتن اسكندر به نزديك فغفور چين‏]

         خداوند فرهنگ و پرهيز و دين            از و باد بر شاه روم آفرين‏

[ سپاه كشيدن اسكندر سوى بابل‏]

         همان چهر كى‏خسرو جنگ جوى            بزرگى و مردى و فرهنگ اوى‏

[ زادن اردشير بابكان‏]

         چنان شد بديدار و فرهنگ و چهر            كه گفتى همى زو فروزد سپهر

[ زادن اردشير بابكان‏]

         پس آگاهى آمد سوى اردوان            ز فرهنگ و ز دانش آن جوان‏

[ بر تخت نشستن شاپور]

         بچيز كسان دست يازد كسى            كه فرهنگ بهرش نباشد بسى‏

[ پادشاهى اورمزد يك سال و دو ماه بود]

         بمرد خردمند و فرهنگ و راى            بود جاودان تخت شاهى بپاى‏

[ پادشاهى شاپور ذو الاكتاف هفتاد و دو سال بود]

         ازو شادمان شد دل مادرش            بياورد فرهنگ جويان برش‏

[ سپردن يزدگرد ، پسرش بهرام را به منذر و نعمان و پرورش كردن او را]

         چو هنگام فرهنگ باشد ترا            بدانايى آهنگ باشد ترا

[ سپردن يزدگرد ، پسرش بهرام را به منذر و نعمان و پرورش كردن او را]

         سه موبد نگه كرد فرهنگ جوى            كه در شورستان بودشان آب‏روى‏

[ آمدن بهرام با نعمان نزد پدرش - يزدگرد]

         شگفتى فرو ماند از كار اوى            ز بالا و فرهنگ و ديدار اوى‏

[ آمدن بهرام با نعمان نزد پدرش - يزدگرد]

         پسنديدم اين راى و فرهنگ اوى            كه سوى خرد بينم آهنگ اوى‏

[ آمدن بهرام‏گور در جهرم و رفتن ايرانيان به نزد او]

         خردمندى و راى و فرهنگ تو            شكيبايى و دانش و سنگ تو

[ سخن گفتن بهرام با ايرانيان از شايستگى خود به پادشاهى‏]

         منش هست و فرهنگ و راى و هنر            ندارد هنر شاه بيدادگر

[ در داد و فرهنگ نوشين‏روان‏]

          چو خورشيد بنمود تابنده چهر            در باغ بگشاد گردان سپهر

[ بزم سوم نوشين روان با بزرگمهر و موبدان‏]

         يكى راى و فرهنگ بايد نخست            دوم آزمايش ببايد درست‏

[ بزم چهارم نوشين روان با بزرگمهر و موبدان‏]

         بپرسيد شاه از بن و از نژاد            ز تيزى و آرام و فرهنگ و داد

[ بزم چهارم نوشين روان با بزرگمهر و موبدان‏]

         ز فرهنگ و ز دانش آموختن            سزد گر دلت يابد افروختن‏

[ نامه خاقان در باره دادن دختر خويش را به نوشين روان‏]

         بداند جهاندار خسرو نژاد            خردمند با سنگ و فرهنگ و راد

[ فرستادن خاقان چين ، دختر را همراه مهران ستاد نزد نوشين روان‏]

         خرد گيرد از فرّ و فرهنگ اوى            بياموزد آيين و آهنگ اوى‏

[ بازگشتن خاقان و سپاه كشيدن نوشين روان سوى تيسفون‏]

         تو دادى مرا فرّ و فرهنگ و راى            تو باشى بهر نيكئى رهنماى‏

[ پند دادن بزرگمهر ، نوشين روان‏]

         بى‏آزارى و سودمندى گزين            كه اينست فرهنگ آيين و دين‏

[ پند دادن بزرگمهر ، نوشين روان‏]

         [ و زان پس ز دانا بپرسيد مه            كه فرهنگ مردم كدامست به‏]

[ پند دادن بزرگمهر ، نوشين روان‏]

         ز دانا بپرسيد پس دادگر            كه فرهنگ بهتر بود گر گهر

[ پند دادن بزرگمهر ، نوشين روان‏]

         چنين داد پاسخ بدو رهنمون            كه فرهنگ باشد ز گوهر فزون‏

[ پند دادن بزرگمهر ، نوشين روان‏]

         ازان پس بپرسيد كسرى از وى            كه اى نامور مرد فرهنگ جوى‏

[ داستان طلخند و گو و پيدا شدن شطرنج‏]

         هنرمند جمهور فرهنگ جوى            سر افراز با دانش و آبروى‏

[ داستان طلخند و گو و پيدا شدن شطرنج‏]

         فزونى و خوبى و فرهنگ و داد            همه پادشاهى بدو گشت شاد

[ پند دادن گو ، طلحند را]

         بدو گفت كاى مرد فرهنگ جوى            يكى چاره كار با من بگوى‏

[ پند دادن نوشين روان ، پسر خود - هرمزد را]

         كه با فرّ و برزست و فرهنگ و نام            ز تاج بزرگى رسيده بكام‏

سخن پرسيدن موبد از كسرى‏

         جهان زير آيين و فرهنگ ماست            سپهر روان جوشن جنگ ماست‏

[ گفتار نوشين روان اندر جانشين كردن پسر خود - هرمزد - را]

         بمردى و فرهنگ و پرهيز و راى            جوانان با دانش و دلگشاى‏

[ پيمان نوشتن نوشين روان پسر خود را - هرمزد -]

         جهاندار و بيدار و فرهنگ جوى            بماند همه ساله با آبروى‏

[ نامه رستم به سعد وقاص‏]

         بتخت كيان تا نباشد نژاد            نجويد خداوند فرهنگ و داد


نويسنده : حمید رضا |
پنجشنبه دوم آبان 1387 | 16:13
درود بر باشندگان انجمن هفتم آبان
درآستانه ی گشت پاسارگاد و برگزاری کارگاه یک روزه شاهنامه خوانی ، فرجامین انجمن پیش از گشت را فردا در بوستان قیطریه برگزار خواهیم کرد.


این انجمن از ساعت یازده آغاز می گردد و پایان آن ؟؟؟؟؟؟؟


در پایان از همه کسانی که تلاش کردند تا دراین گشت با ما باشند لیک به هر شَوَندی نشد ، سپاس گذارم و در گشت های پسین آماده ی پذیرش ایشان هستیم.


گمان می کنم گشت پسین انجمن ، گذار به یزد (آنگونه که پیشنهاد سعید است)و انجمن پیرامون
آتش  (آنگونه که پیشنهاد بهنام است ) باشد

 

 

پدرود باشید و ایران دوست
ا


نويسنده : حمید رضا |
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 | 20:8
سلام دوستان
پیرو صحبتهایی که جمعه کردیم  و بررسیهایی که در این دو روز کردیم ، نکات زیر رو به آگاهیتون میرسونم:

1-آنچه که بهش تمایل داریم ، اینه که بتونیم همه با هم باشیم  اما از طرفی میدونیم که با توجه به شرایط مختلفی که هر کدوم از بچه ها باهاش روبه رو هستن ، شاید جمع کردن نظرات مختلف ،همه در یک کاسه، ممکن و شدنی نباشه..

2- شیراز ، پروازهاش تا 10 آبان پر هست

3-خونه ای که تو شیراز مدنظرمون بود ، تا تاریخ 7 ام پر میشه

4- تور شیراز (2 شب و 3 روز در همون محدوده ی زمانی، هتل 3 ستاره با صبحانه) مبلغش از 170 تومان تا 200 تومان هست

5- روز 7 آبان(29 اکتبر)، روز جهانی کورش Cyrus Day هست و اگه اصرار داریم بر اینکه در این روز حتما خاطره ای از جنس سفر برجای بگذاریم ،با توجه به کمرنگ شدن شیراز ، باید به فکر لوکیشن های دیگه باشیم.. در بین تماسهایی که داشتم شهر یزد (و تور یزد) توجهم رو جلب کرد به این علتها:

- یزد ، سوای هواپیما قطار هم داره که در شب از تهران حرکت میکنه

- تفاوت قیمت تور هوایی یزد با زمینی اش (قطار 6 تخته لوکس) نزدیک به 60 هزارتومان هست ؛ یعنی قیمت تور رقمی بین 100 تا 120 هزارتومان هست

- شهر یزد هم جزو مراکز ایراندوستان و زردشتیان هست که معابد زردشتی جزو دیدنی های این شهره و در برنامه ی خود تور هم جای داره ( + هتل 3 ستاره ، صبحانه :2شب و 3 روز)

- نیمه ی دوم سال زمان بازدید از شهرهای کویری ،منجمله یزد، هست

- با توجه به اینکه 4 شب در اختیار داریم ، میتونیم برنامه ی روخوانی و بازخوانی شاهنامه رو بین 4 شب تقسیم کنیم و دوستان بیشتری (پسر یا دختر) رو همراه کنیم

* : طبیعتا دوستان نظراتی دارند که با تبادل افکار میتونیم برآیند بهتری برای انتخاب بیابیم ، سعی کردم به مشکلاتی که دوستان در روز جمعه مطرح کردند (هزینه ، زمان، مسافت) بیشتر بپردازم اما اگه نکته ای جا مونده ، به همراه نظرتون حتما بگید.

شاد باشید و منتظریم برای پیشنهادات و نظرات موافق یا مخالفتون (اگه نظر مخالف هست ، پیشنهاد جایگزین بدید که شاید نظر جدیدِ شما رای آورد)


سعید

====
پس نوشت :بر و بکس، امیدوارم زودتر نظر بدید تا به اجماعی برسیم و بتونیم یه تقسیم کار کوچیک در مورد داستانها بکنیم .


نويسنده : حمید رضا |