| هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد | هم رونق زمان شما نیز بگذرد | ||
| وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب | بر دولت آشیان شما نیز بگذرد | ||
| باد خزان نکبت ایام ناگهان | بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد | ||
| آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام | بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد | ||
| ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز | این تیزی سنان شما نیز بگذرد | ||
| چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد | بیداد ظالمان شما نیز بگذرد | ||
| در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت | این عوعو سگان شما نیز بگذرد | ||
| آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست | گرد سم خران شما نیز بگذرد | ||
| بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت | هم بر چراغدان شما نیز بگذرد | ||
| زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت | ناچار کاروان شما نیز بگذرد | ||
| ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن | تاثیر اختران شما نیز بگذرد | ||
| این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید | نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد | ||
| بیش از دو روز بود از آن دگر کسان | بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد | ||
| بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم | تا سختی کمان شما نیز بگذرد | ||
| در باغ دولت دگران بود مدتی | این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد | ||
| آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه | این آب ناروان شما نیز بگذرد | ||
| ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع | این گرگی شبان شما نیز بگذرد | ||
| پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست | هم بر پیادگان شما نیز بگذرد | ||
| ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف | یک روز بر زبان شما نیز بگذرد |
این نمایشگاه برای آشنایی با فرهنگ زرتشتی که به قولی همان فرهنگ ایرانی است برگزار شده بود. البته این نمایشگاه بجزآنکه رشک ما را برانگیخت و زرتشتیان تا توانستند پز آیینشان را که همان آیین نژاده ی ایرانی بود به مادادند، چیزهای دیگری هم برای ما داشت، از همه مهمتر دیدار و گفتگو با دکتر ارفعی باستان شناس و خواننده ی خط های باستان(میخی ، بابلی، ...) و در کنار آن دیدن نقل بسیار زیبای گردآفرید که به حق تاثیر گذار بود.
به هرحال آن شب آنقدر به من خوش گذشت که هنوز هم سرمستم.
ای کاش که انجمن هایی با این کیفیت یا حتی بهتر از آن بیشتر برگزار شود.

داستانِ پُر آبِ چَشمِ گل نبشته های تخت جمشید
درود دوباره و دیر هنگام به دوستان
چندی پیش کتابی کهنه و خاک گرفته را از کتابخانه برداشتم، تا با خواندن چند برگی از آن لختی از کشاکش دهر بیآسایم ، که نیکی گفتار آن مرا سخت گرفت.
این کتاب که گزیده سروده های نظامی -سَرایندهی بزرگ سدهی ششم هجری- بود، با این پیشگفتار آغاز شده بود که "اکنون در این عصر سرعت با این همه مشکلات گوناگون زندگی که هریک از افراد با آن دست به گریبان است ، جز برای عدهی معدودی آیا برای اکثریت قریب به اتفاق جامعه ما چنین فرصت و فراقتی هست که شصت هزار بیت شاهنامه فردوسی، قریب به سی هزار بیت مثنوی و بیست وپنج هزار بیت نظامی را خوانده و از سخنان حکیمانهی اسن نوابغ خلقت بهرهمند شده گردند؟..."
ایشان که در میانهی دو جنگ جهانی، سه بار به اروپا سفر کرده، در آنجا با مفاهیم جامعهی صنعتی و شتابزدگی مردم در زندگی آشنا میشود و پیشبینی میکند که بزودی کشور ما نیز دچار همین شتابزدگی و پیشرفت خواهد شد.
اگر هنوز ما به این شتابزدگی و پیشرفت نرسیدهایم، لیکن این نگارنده در سال 1348 این مهم را دریافته بود و برای روزگار نویی که برای کشور اندیشیده بود اقدام به تهیهی کتابهایی کرد که در آنها به روشی نو بیتهای را در چند مرحله خواندن، گزینش کرده بود و با آوردن نام کتابی بیت از آن گرفته شده بود (برای نمونه : از لیلی مجنون یا خسرو و شیرین....) این بیتها را در کنار هم سامان داده بود.
نکتهی بسیار نیک و ارزشمند کار این گردآورنده این است که :
1- سرودهها را براساس تصمیم لحظهای یا پیش داوریای که دربارهی سروده یا کتاب دارد برنگزیده. بلکه آنها را در جند مرحله خواندن سرتاسر کتاب برگزیده.
2- وی روش پژوهش خود را در دیباچه کتاب آورده و داده های آماریای که میتواند خواننده را در سنجش عمق پژوهش نگارنده یاری کند را در پبشگفتار خود نگاشته. برای نمونه او میگوید که از هرکتاب چند بیت را برگزیده و این بیت ها در چند مرحله و در هر مرحله از خواندن چند بیت، گزیده شده است.
شاید این کار امروز دیگر کاری زیرکانه و نو آورانه نباشد، و به ذهن هر کس برسد-اگرچه هنوز به ذهن گردآودندگان گزیدههای پارسی نرسید. لیکن باید توجه داشت که نگارنده در سال 1348 این اندیشههای در سر داشته، و در آن روز نگران واماندن کاروان ادب پارسی در گل پیش رفت صنعتی بوده. اگر ایران نیز آنگونه که او میپنداشته پیشرفت نکرده، لیکن ادب پارسی نیز از کمبود نخبگانی چون او را که بتوانند این گنجینه را به گنجور شایستهی آن-مردم ایران- بسپارند، بسیار در رنج است.
این مرد توانگر، هوشمند و آینده نگر محمود سپاسی بوده که در سال 1348اینگونه شایسته گزیده ای را به چاپ رسانده.
وی گزیدهای از شاهنامه را نیز در کارنامه دارد که آن بدست من نرسیده لیکن میتوان حدس زد که آن نیز مجموعهای در خور بوده باشد.
کتابی که من را با او آشنا کرد در سال 1349 از سوی نگارنده به آقای محسن دولو پیشکش شده بود.
تا آن روز به امید ایرانی آباد، آریایی، سربلند
|
بنام خداوند جان و خرد |
كزين برتر انديشه بر نگذرد |
|
خداوند نام و خداوند جاى |
خداوند روزى ده رهنماى |
|
خداوند كيوان و گردان سپهر |
فروزنده ماه و ناهيد و مهر |
|
ز نام و نشان و گمان برتر است |
نگارنده برشده گوهر است |
|
به بينندگان آفريننده را |
نبينى مرنجان دو بيننده را |
|
نيابد بدو نيز انديشه راه |
كه او برتر از نام و از جايگاه |
|
سخن هر چه زين گوهران بگذرد |
نيابد بدو راه جان و خرد |
|
خرد گر سخن برگزيند همى |
همان را گزيند كه بيند همى |
|
ستودن نداند كس او را چو هست |
ميان بندگى را ببايد بست |
|
خرد را و جان را همى سنجد او |
در انديشه سخته كى گنجد او |
|
بدين آلت راى و جان و زبان |
ستود آفريننده را كى توان |
|
به هستيش بايد كه خستو شوى |
ز گفتار بيكار يكسو شوى |
|
پرستنده باشى و جوينده راه |
به ژرفى به فرمانش كردن نگاه |
|
ز دانش دل پير برنا بود |
توانا بود هر كه دانا بود |
|
از اين پرده برتر سخن گاه نيست |
به هستى مر انديشه را راه نيست |
ايران در درازناى تاريخ شورانگيز و نازشخيز خويش همواره سرزمين سپند سرواد(شعر) و سرود بوده است. بزرگترين ويژگى فرهنگ ايرانى اگر از نگاهى فراگير بنگريم سخن است. به ويژه در ايران پس از اسلام.
هر سرزمينى ستيغى فرهنگى دارد كه بدان مىنازد جهانيان آن سرزمين را با اين ستيغ و فرازناى فرهنگى مىشناسند. سرزمينى بدان مىنازد كه برترين فرزانگان و انديشهورزان را پرورده است. سرزمينى ديگر بدان نازان است كه نگارگرانى چربدست و شيرين كار را پديد آورده است. آن ديگر سرزمين، سرزمين خونياييان بزرگ است.
اما به راستى فرازناى فرهنگى ايران چيست؟ من بى گمانم كه هر فرهيختهاى دانشور در اين نكته هم داستان است كه فرازناى فرهنگ ايران به ويژه در ايران نو؛ ايران پس از اسلام، شعر فارسى است. سخن در آن نيست كه ما فرزانگان و نگارگران و خونياييان و هنرمندانى ديگر بزرگ از اين دست را نتوانستهايم در دامان فرهنگ خويش بپروريم. در اين زمينهها هم ايران نامآورانى بى چند و چون دارد. اما سخن در فرازناى فرهنگى است، ديگران نيز در اين ارزشها مىتوانند با ما همباز و همتراز باشند اما آن چه ما داريم و ديگران ندارند سخنوران بزرگ است.
بى هيچ گمان همتايى براى فردوسى فرزانهى فرهمند توس يا براى سعدى اندرزگر بزرگ يا براى مولانا جلال الدين آن پير هژير راز يا براى حافظ شيراز با آن غزلهاى شگرف آسمانى يا براى خيام با آن چارانههاى شگفت كه چكيدهى انديشهى ايرانى در آنها باز گفته شده است در هيچ سرزمينى نمى توان يافت حتى براى سخنورانى از گونهى خاقانى شروانى چامهسراى بزرگ يا نظامى گنجهاى دستانزن داستانهاى غزنى كه در ردهى دوم جاى مى گيرند باز همتايى در پهنهى گيتى نمىتوان يافت.
اما در اين ميان فردوسى سخنورى است از گونهاى ديگر حتى در پهنهى فرهنگ و ادب ايران فردوسى چهرهاى است يگانه. يكى از آن روى كه همهى آن بزرگان و نامآوران ادب همهى آن سترگان سخن بر خوانى رنگين و شگرف و پرورنده نشستهاند كه استاد طوس در برابرشان گسترده است بىگمان اگر فردوسى در سپيده دم ادب پارسى شاهنامه را نمىسرود هيچ يك از آن بزرگان شگفتى كار آن چه هستند نمىتوانستند بود. همه آنان ريزه خوار خوانى هستند كه فرزانهى فرهمند توس در سخن پارسى گسترده است.
از ديگر سوى شاهنامه نيز نامهاى است نامور كه همتايى براى آن نه تنها در جهان، بلكه در پهنهى فرهنگ ايران كه فرازناى آن سخن پارسى است، نمىتوان يافت. شاهنامه نامهى فرهنگ و منش ايرانى است. ما هيچ نامهاى ديگر را در پهنهى ادب ايران هر چند گرانسنگ و پرمايه نمىتوانيم يافت كه شايستهى نامى اين چنين باشد. اگر ما امروز چونان ايرانى اينيم كه هستيم چيستى و بوش و هويت ايرانى خود را در گرو شاهنامهايم.
شاهنامه پلى است بلند ستوار كه گذشتهى ايران را به امروز آن، نيز به آيندهاش مىپيوندد. اگر فرهنگ ايران همچنان پايدار مانده است اگر ما ايرانيان امروز پيوند خويش را با نياكانمان نگسيختهايم كاركرد بزرگ و شگرف شاهنامه است. به همان سان شاهنامه پايگاه فرهنگ و منش ايرانى براى آيندگان اين سرزمين مىتواند بود و خواهد بود. اگر ما مانند نياكانمان با جهان شاهنامه آشنا بشويم ارج و ارز اين نامهى سپند ورجاوند بى مانند را بشناسيم بى گمان پسينيان و نوادگان ما نيز چونان ايرانى بر خويش خواهند نازيد.
بسيارند سرزمينهايى كه فرهنگ ديرينهى خود را از دست دادهاند اين فرهنگ براى مردمان آن سرزمين تاريخى شده است. اما اگر جهان باستانى ايرانى هنوز در دمادم زندگى ما ايرانيان زنده و پويا و كاراست از آن است كه ما ايرانيان اين بخت بهين بزرگ را داشتهايم كه فردوسى خويش را بتوانيم پرورد.
آن مردمان اگر پيشينه و پايدارى فرهنگى خود را از دست دادهاند از آن است كه نتوانستهاند برومند فرزندى بالا بلند را در فرهنگ خويش مانند فردوسى فرهمند بپرورند، از آن است كه سخنورى نداشتهاند كه شاهنامهى آنان را بتواند سرود.
از اين روى شاهنامه در پهنهى تاريخ و فرهنگ و ادب ايران كتابى است بى همتا كه آن را با هيچ كتابى ديگر نمىتوان سنجيد. به ويژه من بر آنم كه ما ايرانيان در اين روزگار پرآشوب بى فرياد كه هر دم سامانههاى ارزشى در آن پديد مى آيد و فرو مى ريزد، جهانى است سخت ناپايدار و نااستوار براى اين كه ايرانى بمانيم، براى اين كه چيستى و هويت فرهنگى خود را از دست ندهيم، بيش از هر زمان به شاهنامه نيازمنديم زيرا شاهنامه پشتوانه و پايگاه فرهنگ و منش ايرانى است.
خوشبختانه ما مى بينيم كه ايرانيان به ويژه جوانان ايرانى كه فرزندان برومند فردوسىاند در اين روزگار، پرشور، نستوه، باورمند به شاهنامه باز گشتهاند. آنان از بن جان و دندان در ژرفاى نهاد و ياد خويش نياز ديگر باره به شاهنامه را در يافتهاند.
اين را من نشانى فرخنده مى دانم و به مروا و فال نيك مى گيرم. بى گمان فرزندان ما در سايهى شاهنامه كه نامهى منش و فرهنگ ايرانى است، همچنان ايرانى خواهند ماند به ايرانى بودن خويش سرفراز و نازان خواهند بود. ايدون باد.
سفر به پاسارگاد ، بسیار بیشتر از آنچه می پنداشتیم ، تاثیر گذار و شور برانگیز بود. بیخود نیست که دوستان را اینهمه شور سفر و دشمنان را ترس از آن است.
به هر رو همان گونه که میخواستیم در بامداد روز هفتم آبان وارد پاسارگاد شدیم ، و به جایگاه بلند خدایگان کوروش سترگ ارج نهادیم .
اگر چه بودن ما را تاب نیاوردند و دیری نپایید که ناچار به بیرون آمدن از محل شدیم ، لیکن تا پسین (عصر) همان گونه که خواستیم در کنار آرامگاه به بازخوانی داستان های شاهنامه نشستیم و پس از بازخوانی داستان ها و ستایس یزدان پاک از این که براین کار
دشخوار چیره گشتیم ، پاسارگاد را پدرود کردیم تا دوباره یکسال دیگر انجمن شویم -آهسته و پیوسته - و پس از بر خوانی داستانها دوباره در پاسارگاد گرد هم بیاییم .
به امید یزدان پاک تا آن روز امید دارم که انجمن های پیوسته و پر باری داشته باشیم.
این نوشته را برای سعید می نویسم که با تنی چند دشمن سگزی بی دانش بر سر مقوله فرهنگ بر سر جنگ است می آورم .
احمقی بر آن بوده که واژه فرهنگ ، بر ساخته ی ایرانیان در روزگار نو است و ریشه ای کهن ندارد . این سخن آن اندازه بی پایه است که پاسخ به آن خند دار است لیکن برای سعید می آورم .
[ رفتن هوشنگ و گيومرت به جنگ ديو سياه]
گرانمايه را نام هوشنگ بود تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود
[ دلخوشى دادن سام سيندخت را]
ز بالا و ديدار و فرهنگ اوى بران سان كه ديدى يكايك بگوى
[ نامگذارى رستم]
تو گفتى كه سام يلستى بجاى ببالا و ديدار و فرهنگ و راى
[ پادشاهى او پنج سال بود]
نديدند جز پور طهماسپ زو كه زور كيان داشت و فرهنگ گو
[ آمدن سياوش به نزد سودابه]
شبستان همه شد پر از گفت و گوى كه اينت سر و تاج فرهنگ جوى
[ آمدن سياوش به نزد سودابه]
ز فرهنگ و راى سياوش بگوى ز بالا و ديدار و گفتار اوى
[ آگاهى يافتن فرود از آمدن توس]
بگردى و مردى و جنگ و نژاد باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد
داستان بيژن و منيژه
پر از چاره و مهر و نيرنگ و جنگ همان از در مرد فرهنگ و سنگ
[ نامه نوشتن خسرو به رستم]
ترا ايزد اين زور پيلان كه داد دل و هوش و فرهنگ فرخ نژاد
[ آگاه شدن افراسياب از كشته شدن پيران و سپاه آراستن كىخسرو]
پدر بود گفتى بمردى بجاى ببالا و ديدار و فرهنگ و راى
[ رفتن گشتاسب به سوى روم]
ببالا و ديدار و فرهنگ و هوش چنو نامور نيز نشنيد گوش
[ نامه نگارى قيصر به لهراسب]
ببالا و ديدار و فرهنگ و راى زرير دليرست گويى بجاى
[ باز فرستادن رستم ، بهمن را به ايران]
ببخت تو آموخت فرهنگ و راى سزد گر فرستى كنون باز جاى
[ پروردن گازر داراب را]
بياموخت فرهنگ و شد بر منش برآمد ز پيغاره و سرزنش
[ آمدن اسكندر به فرستادگى خويش نزد دارا]
ز ديدار آن فرّ و فرهنگ او ز بالا و از شاخ و آهنگ او
[ نامه نوشتن اسكندر نزد بزرگان ايران]
جز از نيك نامى و فرهنگ و داد ز كردار گيتى مگيريد ياد
[ رفتن اسكندر به نزديك فغفور چين]
خداوند فرهنگ و پرهيز و دين از و باد بر شاه روم آفرين
[ سپاه كشيدن اسكندر سوى بابل]
همان چهر كىخسرو جنگ جوى بزرگى و مردى و فرهنگ اوى
[ زادن اردشير بابكان]
چنان شد بديدار و فرهنگ و چهر كه گفتى همى زو فروزد سپهر
[ زادن اردشير بابكان]
پس آگاهى آمد سوى اردوان ز فرهنگ و ز دانش آن جوان
[ بر تخت نشستن شاپور]
بچيز كسان دست يازد كسى كه فرهنگ بهرش نباشد بسى
[ پادشاهى اورمزد يك سال و دو ماه بود]
بمرد خردمند و فرهنگ و راى بود جاودان تخت شاهى بپاى
[ پادشاهى شاپور ذو الاكتاف هفتاد و دو سال بود]
ازو شادمان شد دل مادرش بياورد فرهنگ جويان برش
[ سپردن يزدگرد ، پسرش بهرام را به منذر و نعمان و پرورش كردن او را]
چو هنگام فرهنگ باشد ترا بدانايى آهنگ باشد ترا
[ سپردن يزدگرد ، پسرش بهرام را به منذر و نعمان و پرورش كردن او را]
سه موبد نگه كرد فرهنگ جوى كه در شورستان بودشان آبروى
[ آمدن بهرام با نعمان نزد پدرش - يزدگرد]
شگفتى فرو ماند از كار اوى ز بالا و فرهنگ و ديدار اوى
[ آمدن بهرام با نعمان نزد پدرش - يزدگرد]
پسنديدم اين راى و فرهنگ اوى كه سوى خرد بينم آهنگ اوى
[ آمدن بهرامگور در جهرم و رفتن ايرانيان به نزد او]
خردمندى و راى و فرهنگ تو شكيبايى و دانش و سنگ تو
[ سخن گفتن بهرام با ايرانيان از شايستگى خود به پادشاهى]
منش هست و فرهنگ و راى و هنر ندارد هنر شاه بيدادگر
[ در داد و فرهنگ نوشينروان]
چو خورشيد بنمود تابنده چهر در باغ بگشاد گردان سپهر
[ بزم سوم نوشين روان با بزرگمهر و موبدان]
يكى راى و فرهنگ بايد نخست دوم آزمايش ببايد درست
[ بزم چهارم نوشين روان با بزرگمهر و موبدان]
بپرسيد شاه از بن و از نژاد ز تيزى و آرام و فرهنگ و داد
[ بزم چهارم نوشين روان با بزرگمهر و موبدان]
ز فرهنگ و ز دانش آموختن سزد گر دلت يابد افروختن
[ نامه خاقان در باره دادن دختر خويش را به نوشين روان]
بداند جهاندار خسرو نژاد خردمند با سنگ و فرهنگ و راد
[ فرستادن خاقان چين ، دختر را همراه مهران ستاد نزد نوشين روان]
خرد گيرد از فرّ و فرهنگ اوى بياموزد آيين و آهنگ اوى
[ بازگشتن خاقان و سپاه كشيدن نوشين روان سوى تيسفون]
تو دادى مرا فرّ و فرهنگ و راى تو باشى بهر نيكئى رهنماى
[ پند دادن بزرگمهر ، نوشين روان]
بىآزارى و سودمندى گزين كه اينست فرهنگ آيين و دين
[ پند دادن بزرگمهر ، نوشين روان]
[ و زان پس ز دانا بپرسيد مه كه فرهنگ مردم كدامست به]
[ پند دادن بزرگمهر ، نوشين روان]
ز دانا بپرسيد پس دادگر كه فرهنگ بهتر بود گر گهر
[ پند دادن بزرگمهر ، نوشين روان]
چنين داد پاسخ بدو رهنمون كه فرهنگ باشد ز گوهر فزون
[ پند دادن بزرگمهر ، نوشين روان]
ازان پس بپرسيد كسرى از وى كه اى نامور مرد فرهنگ جوى
[ داستان طلخند و گو و پيدا شدن شطرنج]
هنرمند جمهور فرهنگ جوى سر افراز با دانش و آبروى
[ داستان طلخند و گو و پيدا شدن شطرنج]
فزونى و خوبى و فرهنگ و داد همه پادشاهى بدو گشت شاد
[ پند دادن گو ، طلحند را]
بدو گفت كاى مرد فرهنگ جوى يكى چاره كار با من بگوى
[ پند دادن نوشين روان ، پسر خود - هرمزد را]
كه با فرّ و برزست و فرهنگ و نام ز تاج بزرگى رسيده بكام
سخن پرسيدن موبد از كسرى
جهان زير آيين و فرهنگ ماست سپهر روان جوشن جنگ ماست
[ گفتار نوشين روان اندر جانشين كردن پسر خود - هرمزد - را]
بمردى و فرهنگ و پرهيز و راى جوانان با دانش و دلگشاى
[ پيمان نوشتن نوشين روان پسر خود را - هرمزد -]
جهاندار و بيدار و فرهنگ جوى بماند همه ساله با آبروى
[ نامه رستم به سعد وقاص]
بتخت كيان تا نباشد نژاد نجويد خداوند فرهنگ و داد
این انجمن از ساعت یازده آغاز می گردد و پایان آن ؟؟؟؟؟؟؟![]()
در پایان از همه کسانی که تلاش کردند تا دراین گشت با ما باشند لیک به هر شَوَندی نشد ، سپاس گذارم و در گشت های پسین آماده ی پذیرش ایشان هستیم.
گمان می کنم گشت پسین انجمن ، گذار به یزد (آنگونه که پیشنهاد سعید است)و انجمن پیرامون
آتش (آنگونه که پیشنهاد بهنام است ) باشد
پدرود باشید و ایران دوست
ا